نيوشا_دعا کن اينجوري باشه ..وگرنه خفه ات ميکنم ...
_فعلا خفه شو هاکان دااره مياد سمتمون ..
نيوشا_ااهمه رو تقسيم کرده ...انگار فقط منو تو مونديم ..
هاکان_تو و تو همراهم بيايد ...
نيوشا اروم طوري که من بشنوم گفت: خدا رحم کنه ...ميخواد تلافي ديشبو سرمون خالي کنه ناتاشاااااااا
_ زبن به دهن بگير ببينم ميخواد چه خاکي تو سرمون کنه ...
دنبالش راه افتاديم همه بچه ها گروه بندي شده بودند و تو دسته هاي ده تايي کناري ايستاده بودند .
جلوي گروهي ايستاد.
نيوشا_يا خدا اينا ديگه چي هستند؟
تا حالا تو عمرم زنايي با اين قد و هيکل نديده بودم . همشون حدود يه سرو گردن از ما بلند تر و هيکلدار تر بودند .
نيوشا_معلومه از اون خر زورانا ..
هاکان با لبخند موذيانه اي گفت:
_گروه داوطلبان لبنان دونفر کم داره . شما بايد کمبودو جبران کنيد . حرفي اعتراضي نيست؟
نيوشا خواست چيزي بگه که سريع پريدم تو حرفش...
_ نه
هاکان_نه چي؟
_نه قربان
هاکان_نشنيدم بلند تر
_نه قربان ...
هاکان_ خوبه .. گروها پشت سر ما حرکت کنيد .. سوار ماشين ها بشيد .. سر بند شمارتونو دور بازو هاتون ببنديد . اماده ايد؟
همه_بله قربان
هاکان_حرکت ميکنيم.
پشت سر زناي غول پيکر به راه افتاديم . سوار ماشين شديم و از منطقه هاي بيابوني گذشتيم و به محوطه کوهستاني رسيديم .
توي راه نيوشا مدام غر ميزد .
حقم داشت من خودم فکر نميکردم قراره همچين اتفاقايي برامون بيفته .
با خودم فکر ميکردم اينجام مثل خدمت تو ايرانه ساکت و اروم .با کمي هيجان .اما اينجا فقط ااسترس بود و بس .
............................
تا اینجا چه طور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فسمت 4
نیوشا_نگاه نگاه ناتاشا ببین دیواره کوه داره عین تو کارتون علی بابا حرکت میکنه ..واووو
دلتنگی...
ما را در سایت دلتنگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: malheh
بازدید: 171
تاريخ: شنبه
28 ارديبهشت
1392 ساعت: 14:26